مسیرزندگی

بگذار آبها ساکن شوند تا عکس ماه و ستاره ها را در وجود خود ببینی......(مولانا)

بگذار آبها ساکن شوند تا عکس ماه و ستاره ها را در وجود خود ببینی......(مولانا)

مسیرزندگی

هنوز
روی حرف هایم مانده ام،
کاری به کار تو ندارم!
تنها،
چند "دوستت دارم" ساده است
که اینجا،
گوشه ی دلم جا مانده…
برایت می نویسم و
آرام میروم…!

بایگانی

۱۲ مطلب در فروردين ۱۳۹۷ ثبت شده است


زن را دوست بدار

که آرام ‌بگیرد

در بستری از گل‌های سرخ

زن،

هزاران سال رنج کشیده است


#بهزاد_رحیمی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ فروردين ۹۷ ، ۱۷:۲۶
محمد 93


پیامک به مناسبت ولادت امام حسین (ع)

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ فروردين ۹۷ ، ۱۷:۱۸
محمد 93


او رفت !

همین ..

در به دری قصه ندارد .


#مریم_قهرمانلو

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ فروردين ۹۷ ، ۱۷:۱۵
محمد 93

کلمه ی " خوبم "

تنها یک واژه است

برای زمان های که میخوای بگریزی

از چرا ؟ " ها...

و من چند روزی است که خیلی "

خوبم "...!!...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ فروردين ۹۷ ، ۱۷:۰۲
محمد 93


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ فروردين ۹۷ ، ۱۶:۵۹
محمد 93

حال مرا کسی درک می کند

که در سراشیبی ترین نقطه ی این شهر

به یاد کسی افتاده باشد

کسی شبیه تو

که تا دست هایت را باز می کردی

خطوط این جاده مرا به آغوشت می رساند این سال ها اما

از تمام خیابان ها

جواب سربالا شنیده ام

می ترسم

از مسیرهایی که منحرفت کرده اند

و دوراهی هایی

که در یکی بود و یکی نبود

مرا به پایان هیچ قصه ای نمی رسانند

می ترسم و

حال مرا

تنها کلاغی درک می کند

که هیچ وقت به خانه اش نخواهد رسید .

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ فروردين ۹۷ ، ۱۶:۵۸
محمد 93

تاجری بود کارش خرید و فروش پنبه بود و کار و بارش سکه. بازرگانان دیگر به او حسودی میکردند؛

یک روز یکی از بازرگانها نقشه ای کشید و شبانه به انبار پنبه ی تاجر دستبرد زد.

شب تا صبح پنبه ها را از انبار بیرون کشید و در زیرزمین خانه ی خودش انبار کرد.

صبح که شد تاجر پنبه خبردار شد که ای دل غافل تمام پنبه هایش به غارت رفته است.

به نزد قاضی شهر رفت و گفت : خانه خراب شدم .

قاضی دستور داد که مامورانش به بازار بروند و پرس و جو کنند و دزد را پیدا کنند.

اما نه دزد را پیدا کردند و نه پنبه ها را .

قاضی گفت:به کسی مشکوک نشدید؟ ماموران گفتند:

چرا بعضی ها درست جواب ما را نمی دادند ما به آنها مشکوک شدیم

. قاضی گفت: بروید آنها را بیاورید. ماموران رفتند و تعدادی از افراد را آوردند.

قاضی تاجر پنبه را صدا کرد و گفت به کدام یک از این ها شک داری؟

تاجر پنبه گفت به هیچ کدام. قاضی فکری کرد و گفت: ولی من دزد را شناختم.

دزد بیچاره آن قدر دست پاچه بوده و عجله داشته که وقت نکرده جلو آیینه برود

و پنبه ها را از سر و ریش خودش پاک کند.

ناگهان یکی از همان تاجرهای دستگیر شده دستش را به صورتش برد تا پنبه را پاک کند .

قاضی گفت: دزد همین است و به تاجر گفت: همین حالا مامورانم را می فرستم تا خانه ات را بازرسی کنند.

یکساعت بعد ماموران خبر دادند که پنبه ها در زیر زمین تاجر انبار شده است و او هم به جرم خود اعتراف کرد.

از آن به بعد وقتی می خواهند بگویند که آدم خطا کار خودش را لو می دهد می گویند:

پنبه دزد، دست به ریشش می کشد .

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ فروردين ۹۷ ، ۱۶:۵۶
محمد 93



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ فروردين ۹۷ ، ۱۶:۴۳
محمد 93

ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﺭﻓﺘﻪ

ﺑﻪ ﭼﻮﺏ کبریتهای ﺳﻮﺧﺘﻪ می‌مانند

ﻫﺮﮐﺎﺭﯼ میخواهی ﺑﮑﻦ

ﺁﻧﻬﺎ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺭﻭﺷﻦ نمی‌شوند

ﻓﻘﻂ ﺳﯿﺎﻫﯽ ﺁﻧﻬﺎ ﺩﺳﺘﺖ ﺭﺍ ﺁﻟﻮﺩﻩ میکند

ﺭﻭﺯﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﺑﯿﻬﻮﺩﻩ ﻧﺴﻮﺯﺍﻥ

زندگی را رنگی تازه بزن

افرادی که صبر خوبی دارند،

اتفاقات خوبی برایشان رخ میدهد

واتفاقات عالی برای کسانی است که

اتفاقات عالی را خودشان

با تلاش خودشان محقق می کنند.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ فروردين ۹۷ ، ۱۶:۴۰
محمد 93

از مهتابی خانه من

تا آفتابی خانه تو

یک دست فاصله ست.

دستت را

دراز کن

تا

مهتابی

آفتابی شود.

از: شهیار قنبری

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۹ فروردين ۹۷ ، ۱۲:۱۴
محمد 93