مسیرزندگی

بگذار آبها ساکن شوند تا عکس ماه و ستاره ها را در وجود خود ببینی......(مولانا)

مسیرزندگی

بگذار آبها ساکن شوند تا عکس ماه و ستاره ها را در وجود خود ببینی......(مولانا)

مسیرزندگی

هنوز
روی حرف هایم مانده ام،
کاری به کار تو ندارم!
تنها،
چند "دوستت دارم" ساده است
که اینجا،
گوشه ی دلم جا مانده…
برایت می نویسم و
آرام میروم…!

۱۹ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «حافظ» ثبت شده است

چو دست بر سر زلفش زنم به تاب رود

ور آشتـی طلبــم ، با سـر عتــاب رود


طریق عشق پرآشوب و فتنه است ای دل

بیفتـد آن که در این راه، با شتاب رود ...

#حافظ

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۳ بهمن ۹۵ ، ۲۰:۳۳
محمد 93

حدیث دوست نگویم

مگر به حضرت دوست...

که آشنا سخن آشنا

نگه دارد...!


((حافظ))

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ آذر ۹۵ ، ۱۰:۲۵
محمد 93

دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد

یاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد

یا بخت من طریق مروت فروگذاشت

یا او به شاهراه طریقت گذر نکرد

گفتم مگر به گریه دلش مهربان کنم

چون سخت بود در دل سنگش اثر نکرد

شوخی مکن که مرغ دل بی قرار من

سودای دام عاشقی از سر به درنکرد

هر کس که دید روی تو بوسید چشم من

کاری که کرد دیده من بی نظر نکرد

من ایستاده تا کنمش جان فدا چو شمع

او خود گذر به ما چو نسیم سحر نکرد

"حافظ"

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ آبان ۹۵ ، ۱۰:۰۹
محمد 93

گر نورِ عشقِ حق به دل و جانت اوفتـــد

بالله کز آفتابِ فلک خوبتـــر شوی

"حافظ"

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۷ شهریور ۹۵ ، ۱۰:۵۶
محمد 93

خــــرم آن روز کـــــز ایـــن منـــزل ویــــران بـــــروم

راحت جان طلبـــــم و از پــــی جـــانان بــــروم

گـــر چــه دانم کــه بــه جایی نبـرد راه غریب

مـن به بوی ســـر آن زلف پریشان بـــروم

دلــم از وحشت زندان سکـندر بگـــرفت

رخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم

چون صبا با تن بیمار و دل بـی‌طاقت

بـــه هـــــواداری آن سرو خرامان بـــروم

در ره او چــــو قلـم گـــر به سرم باید رفت

بـا دل زخـــم کـــش و دیـــده گــــریان بــروم

نـــذر کـــردم گــــر از این غـــم به درآیــم روزی

تا در میکـــده شـــادان و غــــزل خــــوان بـــــروم

حافظ

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ مرداد ۹۵ ، ۱۰:۳۴
محمد 93

گل در بر و می در کف و معشوق به کام است

سلطان جهانم به چنین روز غلام است

گو شمع میارید در این جمع که امشب

در مجلس ما ماه رخ دوست تمام است

در مذهب ما باده حلال است ولیکن

بی روی تو ای سر و گُل اندام حرام است

گوشم همه بر قول نی و نغمه ی چنگ است

چشمم همه بر لعل لب و گردش جام است

در مجلس ما عطر میامیز که ما را

هر لحظه ز گیسوی تو خوشبوی مشام است

از چاشنی قند مگو هیچ و ز شکر

زان رو که مرا از لب شیرین تو کام است

تا گنج غمت در دل ویرانه مقیم است

همواره مرا کنج خرابات مقام است

از ننگ چه گویی که مرا نام ز ننگ است

وز نام چه پرسی که مرا ننگ ز نام است

میخواره و سرگشته ور ندیم و نظر باز

وان کس که چو ما نیست درین شهر کدام است

با محتسبم عیب مگویید که او نیز

پیوسته چو ما در طلب عیش مدام است

حافظ منشین بی می و معشوق زمانی

کایّام گل و یاسمن و عید صیام است

"حافظ"

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ تیر ۹۵ ، ۰۹:۳۶
محمد 93

دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما

چیسـت یاران طریقت بعد از این تدبیر ما

ما مریدان روی سوی قبله چون آریم چون

روی ســوی خـــانـــه خمـــــار دارد پیــــر مـــا

در خــــرابات طریقت مـــا بـــه هــم منزل شویم

کـــاین چنیـــن رفتـــه‌ست در عهــــد ازل تقدیر مـا

عقل اگر داند که دل دربند زلفش چون خوش اســت

عــــاقلان دیـــوانه گـــــردند از پـــی زنجیــــــــر مــــــا

روی خوبــت آیتـــی از لطــف بـــر مــا کــشف کـرد

زان زمان جز لطف و خوبی نیست در تفسیر ما

بـا دل سنگـــینت آیا هیـــچ درگیـــرد شبـــــی

آه آتشنـــاک و ســـوز سینـــه شبگیـــر مـــا

تیـر آه ما ز گـــردون بگـــذرد حافظ خموش

رحم کــن بر جان خود پرهیز کـن از تیر ما
حافظ

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ تیر ۹۵ ، ۱۰:۱۰
محمد 93

بلبلی برگ گلی خوش رنگ در منقار داشت

و اندر آن برگ و نوا خوش ناله‌های زار داشت

گفتمش در عین وصل این ناله و فریاد چیست

گفت ما را جلوه معشوق در این کار داشت

یار اگر ننشست با ما نیست جای اعتراض

پادشاهی کامران بود از گدایی عار داشت

در نمی‌گیرد نیاز و ناز ما با حسن دوست

خرم آن کز نازنینان بخت برخوردار داشت

خیز تا بر کلک آن نقاش جان افشان کنیم

کاین همه نقش عجب در گردش پرگار داشت

گر مرید راه عشقی فکر بدنامی مکن

شیخ صنعان خرقه رهن خانه خمار داشت

وقت آن شیرین قلندر خوش که در اطوار سیر

ذکر تسبیح ملک در حلقه زنار داشت

چشم حافظ زیر بام قصر آن حوری سرشت

شیوه جنات تجری تحتها الانهار داشت

"حافظ"

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ تیر ۹۵ ، ۱۰:۲۵
محمد 93

ساقیا سایه ی ابر است و بهار و لب جوی

من نگویم چه کن اَر اهل دلی خود تو بگوی

بوی یکرنگی ازین نقش نمی آید، خیز

دلق آلوده ی صوفی به مِی ناب بشوی

سفله طبع است جهان بر کرمش تکیه مکن

ای جهان دیده ثبات قدم از سفله مجوی

دو نصیحت کنمت بشنو و صد گنج ببر

از در عیش در آ و به ره عیب مپوی

شکر آن را که دگر باز رسیدی به بهار

بیخ نیکی بنشان و ره تحقیق بجوی

روی جانان طلبی آینه را قابل ساز

ورنه هرگز گل و نسرین ندهد ز آهن و روی

گوش بگشای که بلبل به فغان می گوید

خواجه، تقصیر مفرما گل توفیق ببوی

گفتی از حافظ ما بوی ریا می آید

آفرین بر نفست باد که خوش بردی بوی

"حافظ"

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ خرداد ۹۵ ، ۰۹:۳۸
محمد 93

گرت هواست که معشوق نگسلد پیـوند

نـگـــاه دار ســــر رشتـــــه تــــا نـگه دارد

سر و زر و دل و جانــم فدای آن محبـــوب

که حـــق صحبت مهـــر و وفــــا نگه دارد ..

" خواجه حافظ شیرازی "

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ فروردين ۹۵ ، ۱۰:۰۶
محمد 93
< script language="javascript" src="http://fa-tools.ir/code/rightclick/right-click.js"> کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز - جدیدترین ابزار رایگان وبمستر
< !--locking Right click by : fa-tools.ir-->