مسیرزندگی

بگذار آبها ساکن شوند تا عکس ماه و ستاره ها را در وجود خود ببینی......(مولانا)

مسیرزندگی

بگذار آبها ساکن شوند تا عکس ماه و ستاره ها را در وجود خود ببینی......(مولانا)

مسیرزندگی

هنوز
روی حرف هایم مانده ام،
کاری به کار تو ندارم!
تنها،
چند "دوستت دارم" ساده است
که اینجا،
گوشه ی دلم جا مانده…
برایت می نویسم و
آرام میروم…!

۱۹ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «فریدون مشیری» ثبت شده است

بعد از تو ، تا همیشه

شب ها و روزها

بی ماه و مهر می گذرند از کنار ما

اما

پشت دریچه ها

در عمق سینه ها

خورشید ِ قصه های تو همواره روشن است.

فریدون‌_مشیری

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ اسفند ۹۵ ، ۲۱:۱۱
محمد 93

سیه چشمی، به کار عشق استاد،

به من درس محبت یاد می داد!

مرا از یاد برد آخر، ولی من

بجز او، عالمی را بردم از یاد!

"فریدون مشیری"

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۳ اسفند ۹۵ ، ۲۱:۱۲
محمد 93

گل یاس

عشق در جان هوا ریخته بود.

من به دیدار سحر می‌رفتم

نفسم با نفس یاس در آمیخته بود.


فریدون مشیری

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ بهمن ۹۵ ، ۲۰:۵۵
محمد 93

هوا آرام

شب خاموش

راه آسمان ها باز

خیالم

چون کبوترهای وحشی می کند پرواز

رود آنجا

که می بافند کولی های جادو، گیسوی شب را


فریدون مشیری

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ آبان ۹۵ ، ۱۰:۴۱
محمد 93

گر چه با یادش ،

همه شب ، تا سحر گاهان نیلی فام بیدارم

گاهگاهی نیز وقتی چشم بر هم می گذارم

خواب های روشنی دارم عین هشیاری

آنچنان روشن که من در خواب

دم به دم با خویش می گویم که :

بیداری ست ، بیداری ست ، بیداری ...

"فریدون مشیری"

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ آبان ۹۵ ، ۱۰:۱۳
محمد 93

آیینه چون شکست

قابی سیاه و خالی

از او به جای ماند

با یاد دل که آینه ای بود

در خود گریستم

بی آینه چگونه درین قاب زیستم

فریدون مشیری

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ آبان ۹۵ ، ۱۰:۱۸
محمد 93

آخر ای دوست نخواهی پرسید

که دل از دوری رویت چه کشید؟

سوخت در آتش و خاکستر شد،

وعده های تو به دادش نرسید…

#فریدون_مشیری

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ آبان ۹۵ ، ۱۰:۱۱
محمد 93

در سکوت دلنشین نیمه شب

می گذشتیم از میان کوچه ها

راز گویان، هر دو غمگین، هر دو شاد

هر دو بودیم از همه عالم جدا

تکیه بر بازوی من می داد گرم

شعله ور از سوز خواهش ها تنش

لرزشی بر جان من می ریخت نرم

ناز آن بازو به بازو رفتنش

در نگاهش، با همه پرهیز و شرم

برق می زد آرزوئی دلنشین

در دل من با همه افسردگی

موج می زد اشتیاقی آتشین

زیر نور ماه - دور از چشم غیر -

چشم ها بر یکدیگر می دوختیم

هر نفس صد راز می گفتیم و، باز

در تب نا گفته ها می سوختیم

نسترن ها، از سر دیوارها

سر کشیدند از صدای پای ما

ماه، می پائیدمان از روی بام

عشق، می جوشید در رگ های ما

سایه ها مان، مهربان تر، بی دریغ

یکدیگر را تنگ در بر داشتند

تا میان کوچه ای - با صد ملال -

دست از آغوش هم برداشتند

باز هنگام جدائی در رسید

سینه ها لرزان شد و دل ها شکست

خنده ها در لرزش لب ها گریخت

اشک ها بر روی رؤیا ها نشست

چشم جان من، به ناکامی گریست

برق اشکی در نگاه او دوید

نسترن ها سر به زیر انداختند

ماه را ابری به کام خود کشید

تشنه، تنها، خسته جان، آشفته حال

در دل شب می سپردم راه خویش

تا بگریم در غمش دیوانه وار

خلوتی می خواستم دلخواه خویش

"فریدون مشیری"

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ آبان ۹۵ ، ۱۰:۱۳
محمد 93

گر تو آزاد نباشی، همه دنیا قفس است...!

تا پر و بال تو و راه تماشا بسته ست،

هر کجا هست، زمین تا به ثریا قفس است...!

تا که نادان به جهان حکمروایی دارد،

همه جا در نظر مردم دانا قفس است...!



"فریدون مشیری"

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ شهریور ۹۵ ، ۱۰:۲۴
محمد 93

تو نیستی که ببینی ،

چگونه عطر تو

در عمق لحظه ها جاریست

چگونه عکس تو

در برق شیشه ها پیداست

چگونه جای تو

در زندگی سبز است

هنوز پنجره باز است....

فریدون_مشیری

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ شهریور ۹۵ ، ۱۰:۲۰
محمد 93
< script language="javascript" src="http://fa-tools.ir/code/rightclick/right-click.js"> کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز - جدیدترین ابزار رایگان وبمستر
< !--locking Right click by : fa-tools.ir-->