اولین بار که بخواهم بگویم دوستت دارم خیلی سخت است
تب می کنم عرق می کنم می لرزم
جان می دهم هزار بار
می میرم و زنده می شم پیش چشمهای تو تا بگویم دوستت دارم
اولین بار که بخواهم بگویم دوستت دارم
خیلی سخت است
اما آخرین بار آن از همیشه سخت تر است
و امروز می خواهم برای آخرین بار بگویم دوستت دارم
و بعد راهم را بگیرم و بروم چون تازه فهمیدم
تو هرگز دوستم نداشتی...
* شل سیلور استاین
زمین به خورشید پشت می کند
پنجره به ماه
و تو به من ...
اما هنوز
از خاطرات خیسی
که بر پلک هایم آویخته ای
آب می چکد !!
" آرمین یوسفی "
مِثل سنگی که مُحکم به پیشانی ات می خورد ومی گُذرد ،
و فقط گیجی اش می ماند، آن قدر بی حواس است اما، که عَطرش را جا می گذارد .... و تو با همین داغ است که دلت را گرم و با همین داغ است که قهوه ات را دم و با همین داغ است که گُر می گیری عاقبت یک شب و درد می گیری و ... نمی سوزی اما بو می کِشی می خندی و دلَت یک سَنگ دیگر می خواهد.... ..... { گلاره جمشیدی }
اصلاً آمدیم و
هیچ کس تا همیشه
دست هایش را با دست هایت قسمت نکرد
این همه سال انتظار
دلیل خوبی برای دست برداشتن از دست هایش نیست!؟
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو :
من می شناختم او را
نام تو راهمیشه به لب داشت
حتی
در حال احتضار
آن دلشکسته عاشق بی نام و بی نشان
آن مرد بی قرار
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو :
هر روز پای پنجره غمگین نشسته بود
و گفتگو نمی کرد
جز با درخت سرو
در باغ کوچک همسایه
شب ها به کارگاه خیال خویش
تصویری از بلندی اندام می کشید
و در تصورش
تصویر تو بلندترین سرو باغ را
تحقیر کرده بود
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو :
او پاک زیست
پاک تر از چشمه ای نور
همچون زلال اشک
یا چون زلال قطره باران به نوبهار
آن کوه استقامت
آن کوه استوار
وقتی به یاد روی تو می بود
می گریست
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو :
او آرزوی دیدن رویت را
حتی برای لحظه ای از عمر خویش داشت
اما برای دیدن توچشم خویش را
آن در سرشگ غوطه ور آن چشم پاک را
پنداشت
آلوده است و لایق دیدار یارنیست
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو :
آن لحظه ای که دیده برای همیشه بست
آن نام خوب بر لب لرزان او نشست
شاید
روزی اگر ...
چه ؟ او ؟
نه آه ...
نمی آید ...
" حمید مصدق "
پیراهنت را از جلو می پوشم
تا مرا
در آغوش بکشد . . .
« احسان پرسا »
پا به پا میکنی خستهای اما باید بروی میدانی که بزرگترین سفر زندگیات را هم زمانی خواهی رفت که از همیشه خسته تری شهاب مقربین
ای رفته ز دل .. رفته ز بر .. رفته ز خاطر
بر من منگر تاب نگاه تو ندارم
بر من منگر زانکه به جز تلخی اندوه
در خاطر از آن چشم سیاه تو ندارم …
سیمین بهبهانی ..
از گنج های بهشت به شمار می روند
پنهان داشتن کارخیر
صبر بر بلاها
نیکوکاری
اظهار نکردن مصیبت ها
"حضرت علی (ع)"