مسیرزندگی

بگذار آبها ساکن شوند تا عکس ماه و ستاره ها را در وجود خود ببینی......(مولانا)

مسیرزندگی

بگذار آبها ساکن شوند تا عکس ماه و ستاره ها را در وجود خود ببینی......(مولانا)

مسیرزندگی

هنوز
روی حرف هایم مانده ام،
کاری به کار تو ندارم!
تنها،
چند "دوستت دارم" ساده است
که اینجا،
گوشه ی دلم جا مانده…
برایت می نویسم و
آرام میروم…!
t.me/bagheri6298

بایگانی

هفتادونه79

سه شنبه, ۱۱ آذر ۱۳۹۳، ۱۰:۰۳ ق.ظ

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ آذر ۹۳ ، ۱۰:۰۳
محمد 93

هفتادوهشت78

يكشنبه, ۹ آذر ۱۳۹۳، ۰۸:۲۱ ب.ظ

بر خیز

دو استکان چای بیاور

کنار هم بودن را


بهانه ای کافی است!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ آذر ۹۳ ، ۲۰:۲۱
محمد 93

هفتادوهفت77

شنبه, ۸ آذر ۱۳۹۳، ۰۹:۲۷ ق.ظ

وقتی که تو نیستی
دنیا چیزی کم دارد . . .
مثل کم داشتین یک وزیدن ، یک واژه ، یک ماه

من فکر میکنم در غیاب تو
همه خانه های جهان خالی است
همه پنجره ها بسته است
وقتی تو نیستی
برای گم و گور شدن
حتی نمیدانم
به کدام جانب جهان بگریزم.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ آذر ۹۳ ، ۰۹:۲۷
محمد 93

هفتادوشش76

چهارشنبه, ۵ آذر ۱۳۹۳، ۰۲:۵۸ ب.ظ

چون
بادهای آخر پاییز ،
خسته‌ام ..
ای کاش
دکمه‌های تو ،
زندانی‌ام کند

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ آذر ۹۳ ، ۱۴:۵۸
محمد 93

هفتادوپنج75

سه شنبه, ۴ آذر ۱۳۹۳، ۰۲:۵۴ ب.ظ

رفتــن هــم حــرف عجیبــی ‌اســت
شبیــه اشتبــاه آمــدن
گفــت بــر مــی گــردم
و رفــت
و همــه‌ پــل ‌هــای پشــت ســرش را ویــران کــرد
همــه مــی ‌دانستنــد دیگــر بــاز نمــی ‌گــردد
امــا بــازگشــت
بــی هیــچ پلــی در راه
او مســیر مخفــی یــادها را مــی ‌دانســت

سید علی صالحی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ آذر ۹۳ ، ۱۴:۵۴
محمد 93

هفتادوچهار74

يكشنبه, ۲ آذر ۱۳۹۳، ۰۲:۳۷ ب.ظ

هیچ وقت با کسی بیشتر از جنبه اش شوخی نکن..


حرمت ها زود شکسته میشود..


هیچ وقت به کسی بیشتر از جنبه اش خوبی نکن


تبدیل به وظیفه میشود..

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ آذر ۹۳ ، ۱۴:۳۷
محمد 93

هفتادوسه73

جمعه, ۳۰ آبان ۱۳۹۳، ۰۹:۴۶ ق.ظ
هرجا غزل به قافیه یار می رسد

ای دل حکایت تو به تکرار می رسد

یک روز صبح زود تو از خواب می پری

چشمت به او می افتد و پر در می آوری

او کیست؟تازه قصّه ما می شود شروع

بود ویکی نبود خدا می شود شروع

ناگه به خود می آیی ودرمانده می شوی

طوفان شروع می شود وماجرا تویی

کشتی به آب می زند وناخدا تویی

از شهر می گریزی و تنها،تبر به دست

حتی بت بزرگ دلت را شکسته است

یک روز دیگر از تو نجابت ،نگاه از او

زل می زنی به چشم زلیخا و آه از او

این قصّه در ادامه به دریا رسیده است

یعنی عصا دوباره به موسی رسیده است..

دل پادشاه گشت و سلیمان ماجراست..

بلقیس پس کجاست که پایان ماجراست..

ای روزگار!قافیه تنگ است و باز من

من یونسم دهان نهنگ است و باز من

وقتی خریده اند به سیبی تو را مرنج

نفروختند اگر به صلیبی تو را مرنج

یک روز صبح تو از خواب می پری

چشمت به او می افتد و پر در می آوری

او کیست تازه قصّه ما می شود شروع

بود و یکی نبود خدا میشود شروع

من منتظر نشسته که ناگه می رسی

یک روز صبح زود تو از راه می رسی..

"مهدی جهان دار"

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ آبان ۹۳ ، ۰۹:۴۶
محمد 93

هفتادو دو72

جمعه, ۳۰ آبان ۱۳۹۳، ۰۹:۳۶ ق.ظ

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ آبان ۹۳ ، ۰۹:۳۶
محمد 93

هفتادویک71

پنجشنبه, ۲۹ آبان ۱۳۹۳، ۰۹:۲۹ ب.ظ

نان روزانه ی منی


گاه سیرم می کنی با زندگی


گاه سیرم می کنی از زندگی


لیلی گله داران

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ آبان ۹۳ ، ۲۱:۲۹
محمد 93

هفتاد70

سه شنبه, ۲۷ آبان ۱۳۹۳، ۱۰:۰۳ ق.ظ

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ آبان ۹۳ ، ۱۰:۰۳
محمد 93