مسیرزندگی

بگذار آبها ساکن شوند تا عکس ماه و ستاره ها را در وجود خود ببینی......(مولانا)

بگذار آبها ساکن شوند تا عکس ماه و ستاره ها را در وجود خود ببینی......(مولانا)

مسیرزندگی

هنوز
روی حرف هایم مانده ام،
کاری به کار تو ندارم!
تنها،
چند "دوستت دارم" ساده است
که اینجا،
گوشه ی دلم جا مانده…
برایت می نویسم و
آرام میروم…!

۱۷ مطلب در آذر ۱۳۹۳ ثبت شده است

رد ِ تو را دنبال می کند ، سایه ام
قدم به قدم که می رَوی
قدم به قدم که باز می آیی
چون گناهی
در تو آویخته ام
بی آرزوی رستگاری .....

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ آذر ۹۳ ، ۰۹:۲۴
محمد 93

ای مهربانتر از من

با من

در دستهای تو

آیا کدام رمز بشارت نهفته بود ؟

کز من دریغ کردی

تنها

تویی

مثل پرنده های بهاری در آفتاب

مثل زلال قطره باران صبحدم

مثل نسیم سرد سحر

مثل سحر آب

آواز مهربانی تو با من

در کوچه باغهای محبت

مثل شکوفه های سپید سیب

ایثار سادگی است

افسوس آیا چه کس تو را

از مهربان شدن با من

مایوس می کند؟

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ آذر ۹۳ ، ۰۹:۰۶
محمد 93

وقتی که همه پرنده‌ها برای زمستون
به سوی جنوب کوچ می‌کنن
یه پرنده‌ی عجیب و غریب
راهشُ کج کرده به سمت شمال
و در حالی که به خودش می‌لرزه
توی سرما به سمت شمال پرواز می‌کنه
و میگه: اینطوری نیس که من
یخ و سرما و زمین پر از برف رُ دوست داشته باشم
به خاطر این به شمال میرم
که بعضی وقتا دوست دارم تنها پرنده‌ی شهر باشم . . .
شل سیلور استاین

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ آذر ۹۳ ، ۰۹:۲۲
محمد 93


زخمی کهنه‌ام
سایه‌ی رنجی پایان یافته
دوستت دارم
و به لمس سرانگشتانت

بر سایه‌ی این زخم دلخوشم.

شمس لنگرودی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ آذر ۹۳ ، ۲۰:۳۱
محمد 93

چترم را؛
کنار ایستگاهی در مه،
جا گذاشته ام!
خیس و خسته آمده ام...
و حالا؛
شاعر که نه،
بارانم!‏

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ آذر ۹۳ ، ۲۰:۳۴
محمد 93

زندگی مثل یک استکان چای است
به ندرت پیش می آید که،
هم رنگش درست باشد،
هم طعمش و هم داغیش
اما هیچ لذتی با آن برابر نیست ...

روح انگیز شریفیان

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ آذر ۹۳ ، ۱۵:۲۴
محمد 93

کسی باور نمی کند در ادامه این سایه ها
درختی رویده است
که کودکی هنوز
روی شاخه های شکسته اش
دنبال تاب گمشده می گردد

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ آذر ۹۳ ، ۰۹:۵۱
محمد 93

می بویمت
چون لاله ای که در کنارم
آتش گرفته است
کنارم بنشین
پهلو تهی مکن
که فردا
بی تکیه گاه درگذرم
از تو

شیون فومنی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ آذر ۹۳ ، ۲۰:۵۳
محمد 93

روی شانه پاییز زدم
حالش را بپرسم
ناگاه ریخت!
گاهی پرسیدن حالی
چه دردهایی را زنده می کند...
نریمان ربیعی

زیبا

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ آذر ۹۳ ، ۱۵:۱۴
محمد 93

یه جایی هست ....
به اونجا که برسی، دیگه
" از ته دل "
نمیتونی بگی :
دوسِت دارم
مواظب خودت باش
شما عزیز دل منی
هیچ احساسی اونقدر تا تَه دلت نمیره پایین
که با خودش این حرفا رو بیاره بالا ..
از اونجاس که،شروع می کنی به حذف،
حذف ِ
عــــــــــادت ها
احســـــاس ها
آدمــــــــــــــها
بی تفاوت که میشی
تنها برایِ خودت
روزها را می گذرونی !
از یک جایی به بعد
تو می مانی و خدایت
و زمزمه ی همیشگی ات میشود :

"قـــــلبم "
را از نوچی ِتمامی ِ یادها شسته ام
این روزها
لمس دستان خــــدا
زیر پوستم
دردناک ترین امنــیت است ... !

عادل دانتیسم

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ آذر ۹۳ ، ۱۶:۱۴
محمد 93